قانون اساسی : انعکاسی طبیعی از نابرابری نهادینه شده در باورهای مذهبیان

یکی از پیامدهای انقلاب پنجاه و هفت در ایران، رسمیت یافتن این باور بود که حق حکومت متعلق به «مسلمین شیعه دوازده امامی» است و البته «سایر خداباوران» نیز در چارچوب دین رسمی خود و در مقابل «تسلیم در برابر مسلمانان» از حقوق برابر برخوردارند (این برابری شامل حق تبلیغ عقاید، حق ازدواج با زن مسلمان، حق عدم رعایت باورهای مسلمانان در عرصه عمومی مثل حجاب، روزه در ماه رمضان و … نمی گردد، از آنجاییکه این رابطه «یکطرفه» است استفاده از لفظ تسلیم در برابر مسلمانان معقول و منطقی است).  در پیش نویس قانون اساسی به صراحت ذکر شده است که:

«در ایجاد نهادها و بنیادهای سیاسی که خود پایه تشکیل جامعه است‌براساس تلقی مکتبی‌، صالحان عهده‌دار حکومت و اداره مملکت‌می‌گردند (ان الارض یرثها عبادی الصالحون) و قانونگذاری که مبین‌ضابطه‌های مدیریت اجتماعی است بر مدار قرآن و سنت‌، جریان‌می‌یابد. بنابراین نظارت دقیق و جدی از ناحیه اسلام‌شناسان عادل‌و پرهیزکار و متعهد (فقهای عادل‌) امری محتوم و ضروری است وچون هدف از حکومت‌، رشددادن انسان در حرکت به سوی ‌نظام‌الهی است (و الی الله مصیر) تا زمینه بروز و شکوفایی‌استعدادها به منظور تجلی ابعاد خداگونگی انسان فراهم آید (تخلقوا باخلاق الله) و این جز در گرو مشارکت فعال و گسترده تمامی عناصر اجتماع در روند تحول جامعه نمی‌تواند باشد.»

در چنین فرآیندی است که در قانون اساسی یک کشور، مردم بر اساس باورهایشان در اصول12 الی 14 به گروه های مختلف تقسیم می شوند:

1) مسلمانان شیعه جعفری اثنی عشری،

2) مسلمانان سنی شافعی، حنبلی، مالکی، زیدی و حنفی

3) ایرانیان زرتشتی، مسیحی و یهودی

4) افراد غیرمسلمان

سلسله مراتب این تقسیم بندی، سلسله نزدیکی گروه های مردم بر اساس اعتقاد مذهبی آنان به «حقیقت» از «دیدگاه مسلمانان متعصب شیعه دوازده امامی» است. اینکه در قانون اساسی کشوری، هرگروه دیگری به جز گروهای مندرج در بندهای یک تا سه، به طور کاملا قانونی از انجام مراسم دینی خودشان به صورت مطلق منع شده باشند، نکته ای است که در جای خودش قابل تامل است. البته اصل 14 می گوید که مسلمانان و حکومت باید با آنها با عدل و قسط اسلامی برخورد کنند و حقوق انسانی (مفهومی که گنگ است) آنها را رعایت کنند به شرط اینکه خلاف اسلام یا جمهوری اسلامی توطئه و اقدام نکنند (اگر مسلمان زاده ای، رعایت شریعت اسلام را ترک کند یا صحبتهایی خلاف عقاید رسمی شیعه دوازده امامی بکند، یا مثلا بگوید مسیحیت بهتر از اسلام است، آیا بر ضد اسلام «اقدام و توطئه» کرده است یا خیر؟ تفسیر تاریخی فقهای اسلام که مقدمه قانون اساسی آنها را به طور ضمنی صاحبان حقیقی حکومت معرفی می کند که این چنین است.) این چنین تقسیم بندی منعکس کننده عقاید بهترین و عاقلترین عناصر دخیل در پایه گذاری سیستم فعلی است. وقتی که ذهنیت بهترین، متعادل ترین و صادق ترین عناصر در داخل کشور، به آنها اجازه دهد که چنین تقسیم بندی بی انصافانه ای بین مردم یک کشور ارائه دهند و پیروان عقیده خاصی را به طوری رسمی بر بقیه ارجحیت دهند، آیا باید تعجب کرد که عمکرد رذلترین و فرصت طلب ترین اقشار این گروها، کشتار جمعی و حبس و شکنجه باشد، گروهی که فقط و فقط به  دنبال تفسیری است که به قصب خشن حکومت توسط آنها رنگی از مشروعیت بزند.

البته تفسیر جمهوری اسلامی از جامعه ایرانی، تفسیر «اصیل» است. اصیل به معنای چیزی که از «اصل» بر می آید. اعتقاد به تفکیک انسانها بر اساس اعتقادشان، عقیده ای اصیل در بین مسلمین است. آنها هرگز اعتقاد به برابری مومن و غیرمومن در نزد خدا (و در نظامی که الهی است، بر روی زمین) نداشته اند. هم تاریخ اسلام و هم آرای رسمی فقها در طول تاریخ طولانی اسلام، شاهدی بر این امر است. تا آنجا که افرادی که در طبقه بندی فوق در گروه چهار (غیرمسلمان) قرار می گرفتند، از دید فقها و آموزگاران اسلام «نجس» و همرده با «بول و قائد» طبقه بندی می شدند، و این نه مایه ناراحتی کسی بود و نه کسی از بین مسلمین به آن اعتراضی داشته است. همانگونه که انقلاب، بازگشت به «زنان محجبه» به عنوان اصالت (آنچه ایرانیان قبل از آغشته شدن به عقاید غیراسلامی غربیان بودند) بود و حذف زنان بی حجاب «غیراصیل» که از اصل اسلامی خود دور افتاده بودند، این انقلاب بازگشتی بود به اصالت اسلامی در نگرش سلسله مراتبی به انسانها، نگاهی که قران با تقسیم انسانها به مومنان و غیرمومنان، مسلمان و غیرمسلمان، اهل کتاب و غیراهل کتاب و … شاهدی بر «اصالت» آن است.

برابری انسانها فارغ ای از مذهب و اندیشه آنها در قانون اساسی آمریکا و فرانسه و بعدها سایر کشورهای اروپایی، در سطح مردم آن کشورها هم رایج بود. به عبارت دیگر، مفاهیمی بر گرفته از کشمکش های عقیدتی، نظامی و اجتماعی گسترده ای در این کشورها بود که حداقل از حمایت آرای فضلا و بزرگانی که پایگاه اجتماعی قابل توجهی داشتند برخوردار بود.

اما در ایران، این مفاهیم، مثل سایر موارد، «وارداتی» بودند و نه حاصل کشمکش های جامعه روستایی، عشایری و نیم بند شهری و بی سواد ایرانی. عمیق نبودن و بومی نبودن این باورها، خود را در قانون اساسی فضلای این قوم و رفتار توده این مردم به خوبی نشان داد.

وقتی شما رعایت حقوق انسانی شهروندان کشوری را مشروط به «عدم اقدام ضد اسلام» می کنید، و تعریف نمی کنید که «اقدام ضد اسلام» چیست، یا اصولا چه اقدامی می تواند «ضد اسلام» باشد، در واقع یا فرض می کنید که:

الف) این مفهوم آنقدر واضح است که نیاز به تفسیر ندارد (که البته هست: نداشتن حجاب توسط زن مسلمان زاده، اقدام ضد اسلام است، خواندن زن برای مردان، اقدام علیه اسلام است، عدم مشارکت در نماز در مدرسه، محل کار، دانشگاه، اقدام علیه اسلام است، عدم بوسیدن دست آخوند محل، اقدام علیه اسلام است، نوشتن اینکه مسلمان و غیرمسلمان برابرند، حجاب عقیده ای متحجرانه است و … اقدام علیه اسلام است و …).

ب) از تفسیر این مفهوم هراس دارید و ترجیح می دهد آنرا گنگ و نامفوم بگذارید، چون هرگونه تصریح این مفهوم را به سوی آنچه در قاموس تاریخی فقهای اسلامی «ارتداد» می نامند، می بینید، و از تبعات چنین تصریحی در هراسید.

به قاعده «هرکسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش»، توده های مذهبی مسلمان نیز به دنبال بازگشت به روزگاری بودن که «صرف مسلمان بودن» برای برتری بر هرکس و هرچیزی کافی بود، چنین باوری از قدیم در بین آنها بود، آنها غیرمسلمانان را به دیده ظن و تردید و عاملان رواج فساد و گناهکاری می نگریستند. مشابه چنین نگرشی را می توان در دوره ای دید که نازی ها در آلمان قدرت می گرفتند: عقیده ای هویت بخش وجود داشت که شما به صرف «آلمانی» بودن، بر تمام سایرین برتری داشتی، عقیده ای در بین آلمانیها بی سابقه نبود،  قدرت گرفتن نازی ها بدون در اختیار داشتن فرمولی که شما را به طور ناگهانی از جایگاه ضعیف اجتماعی، و تنها به صرف «آلمانی» بودن به «انسان برتر» ارتفا دهد، جای تعجب دارد، والبته مردمی که زمینه ذهنی باورکردن چنین امری را داشتند، یا حداقل گروهی از آنان این زمینه را داشتند و فعالانه گروههای خاموش را پس زدند. در آلمان، یهودیان، به عنوان بدیل «آلمانی» و آنچیزی که «آلمانی را از اصالت خویش محروم» می کند معرفی شدند، در ایران»غیرمسلمانانی که بر ضد اسلام فعالیت می کنند». در هر دوکشور، توده های مردم، گروه گروه در دسته های سازمان یافته جمع شدند تا به شکار و سرکوب این «غیراصیلان» بپردازند. اگر در آلمان «سلام به پیشوا» و «نژاد آریایی» و «مسیحیت» سمبلهای اتحاد بخش این گروها بودند، در ایران «امام» و «مکتب» و «اسلام». بدون شکست نظامی آلمان، معلوم نبود که اندیشه ای که از داخل و توسط توده های مردم که تحت تربیت فرهنگی خرده فرهنگی خاص در بین آلمانی ها بودند حمایت و تغذیه می شد، از عرصه قدرت کنار می رفت.

همانطور که نازی های آریایی به طور موفقی یهودیان را حذف کردند، صالحان مکتبی و پیروان معتقد آنها غیرمذهبیان را به طور کلی از عرصه رسمی سیاست، دولت، نظامی گری حذف کردند و در سایر عرصه ها با آنها مشغول جنگ شدند. نتیجه این امر این بود که ایرانیان غیرمذهبی به طور کامل از عرصه رسمی و علنی سیاست حذف شده اند.

در قالب این نگرش می توان فهمید که چرا قانون اساسی جمهوری اسلامی ما ایرانیان را به چهار دسته تقسیم کرده است، و چرا رعایت حقوق انسانی یکی از این چهار گروه رو منوط به رضایت گروه یک از آنان کرده است (بر خلاف اسلام اقدام نکنند). طبیعی است که افرادی که در گروه یک هستند، متوجه نباشند که چرا «اجرای بی قید و شرط قانون اساسی» مایه وحشت گروه چهاری هاست، گروهی که تنها در صورت انکار و مخفی کردن خودش و در سایه «رافت و مرحمت» مسلمانان است که در جامعه باقی است. گروهی که هرگونه حضورش در عرصه اجتماعی، از جانب مسلمانان تعبیر به ضدیت با اسلام است: حال به صورت کم حجابی، یا روزه خواری، یا اختلاط دختر و پسر و …

نتیجه گیری این نوشته این است که قانون اساسی فعلی، بر اساس دیدی غیرانسانی و غیرمنصفانه و تبعیض آمیز نوشته شده است که ریشه در باورهای «اصیل» و «بومی» و نیز «هویت بخش» و «برتری بخش» به مسلمانان شیعه دوازده امامی دارد.  قانون اساسی باید که همه ایرانیان را بدون حتی رجوع به عقاید دینیشان و تنها در رابطه با رعایت حقوق متقابل انسانی، تحت حمایت خویش قرار دهد. این خواسته ای معقول است که باید هرچه زودتر توسط کسانی که خواستار اصلاح سیستم هستند مطرح شود: بندهای 12 تا 14 قانون اساسی باید حذف شوند و به جای آن بندی اضافه شود که تمام ایرانیان فارغ از دین و عقایدشان، از حقوق انسانی مشترکی برخوردارند و همانگونه که مردم موظف به رعایت حقوق متقابل همدیگر هستند، حکومت نیز موظف به رعایت حقوق تمام ایرانیان به طور مساوی است.  در حرکتی که مبتنی بر قانون اساسی است، باید چنین خواسته ای تصریح و به عنوان هدف سیاسی دنبال شود. رهبران مسلمانان باید به طور قطعی به دنبال سکولاریزم باشند، تا بتوانند قانونی بنویسند که در آن مسلمان و غیرمسلمان بودن اصلا مطرح نشود. قانون اساسی جای طرح کردن باورهای دینی نیست، مگر در نظامی که بخواهد قدرت را به نفع دینداران به کار گیرد.

این چنین باوری (برابری حقوقی شهروندان در قالب حقوق متاقبل تضمین کننده حقوق مشروع متقابل انسانی)، یک دست آورد جدید و غیراسلامی است، هیچ نسخه «اصیلی» از اسلام وجود ندارد که چنین چیزی در آن باشد، با وسط کشیدن پای اسلام در حکومت، طبقه بندی شهروندان (و حقوق آنها) اجتناب ناپذیر است، و هرنوع ذکر «برابری فارغ از عقیده دینی» قطعا به معنای غیراسلامی بودن نظام خواهد بود. تنها قانون اساسی سکولار است که چون پای اعتقاد را وسط نمی کشد، می تواند چنین بند منصفانه ای که در آن گروها بدون وحشت از هم و بدون مشروط بودن به کسب رضایت سایر گروها از رفتارشان زندگی کنند. با قبول این واقعیت باید از هر نوع ادعای اسلامگرایی در عرصه سیاست و حقوق پرهیز کنیم: هدف برابری حقوقی مدنی شهروندان، هدف سیاسی معقول و آرمانی است که محور اتحاد و برآورده کننده اهداف مشروع تمام گروهاست. صحبت از قانون اساسی غیرسکولار، به جز سلطه طلبی تجربه شده در قانون اساسی فعلی، صورت دیگری نمی تواند داشته باشد.

مقایسه نگرش مذهبی و سکولار درباره رابطه جنسی

سازکارهای رایج در جوامع انسانی را می توان از طریق بررسی نوع نگرش و باید و نبایدهایی که بر آنها رایج است با یکدیگر مقایسه کرد. هر سازکار اجتماعی٬ دارای پشتوانه نظری است که ادامه یا تلاش برای تغییر آن سازکار در قالب تحلیل آن نگرش منعکس می شود. برای مثال نوع نگرش به امر جنسی می تواند باعث شود که ما از همجنسگرایی دفاع یا آن را نکوهش کنیم. در این نوشته٬ هدف مقایسه رابطه بین زن و مرد در نظام اخلاقی سکولار و حقوق فردی گرای غربی و نظام اخلاقی خدایی-مذهبی اسلامی است.

هرکدام از این دو نظام٬ سازکارهای خود را درباره امر جنسی دارند. سازکار اصلی نظام اخلاقی سکولار در این رابطه عبارت است از اختیار و تمایل دو انسان و تفکر به روی شرایطی که حاکی از وجود شرایط برابر و اختیار دو (یا چند انسان)درباره داشتن رابطه جنسی است. در قالب این نوع نگرش٬ اصل بر رضایت طرفین و وجود شرایطی است که این رضایت را معنا دار می کند. برای مثال٬ در غرب رابطه جنسی بین بزرگسال و غیربزرگسال را به علت عدم تقارن در پختگی و توانایی تحلیل دو طرف ممنوع و طرف بزرگسال را قابل مجازات می دانند. چنین نگرشی البته دارای ایرادهای خاص خود هستند برای مثال کشیدن خطی که بزرگسال را از غیربزرگسال جدا کند٬ کار ساده ای نیست و از پشتوانه نظری خیلی قوی برخوردار نیست. برای مثال اگر هجده سال٬ سن بزرگسالی فرض شود٬ خیلی مشخص نیست که چرا یک دختر هفده و چند ماه سال کودک و یک دختر هجده و یک روز سال بزرگسال هست. یا مثلا داشتن سکس با دختری که مست لایعقل هست قابل مجازات است (چون دختر در شرایط هشیاری برای گرفتن تصمیم آگاهانه به سر نمی برد)٬ در همین شرایط٬ مست لایعقل بودن به عنوان دلیلی قابل قبول از مرد برای داشتن رابطه جنسی تلقی نمی شود.

در این نوع نگرش٬ مجوز یا رضایت و عدم رضایت اشخاص ثالث یا هرنهاد دیگری در مورد رابطه جنسی بین دو انسان بزرگسال و آگاه و هشیار موضوعیت ندارد. به همین دلیل است که حتی وقتی چنین مجوزی داده شده (ازدواج از نوع مذهبی یا مدنی)٬ رابطه جنسی بدون رضایت یک طرف کماکان تجاوز محسوب می شود و از طرف دیگر هیچ رابطه جنسی توافق آمیز بین دو انسان عاقل و بزرگسال بدون تهدید و تطمیع٬ قابل مجازات تلقی نمی شود. مثال بحث انگیز در این مورد٬ بی وفایی افراد مزدوج به زوج یا زوجه خویش است. هیچ تنبیه مدنی یا قضایی برای این امر وجود ندارد. در حالیکه جامعه غربی نیز خیانت به همسر را امری قابل نکوهش می داند. این در حالی است که ازدواج به نوعی قول دو طرف به وفاداری جنسی است٬ و خیانت نوعی تخلف از این قرارداد است. این در حالی است که داشتن رابطه جنسی مرد کارفرما با زن کارمندش می تواند جرم جنایی تلقی شود (اگر ثابت شود که این رابطه از طریق استفاده از اهرم قدرت کارفرما ایجاد شده).

در نگرش اسلامی٬ اصل در رابطه جنسی بر کسب مجوز از نهاد مذهبی است. در این نوع نگاه٬ رضایت طرفین تنها در زمان گرفتن مجوز از نهاد مذهبی شرط است. معیار مذهب نیز نه بلوغ عقلی (معیار نادقیق و ناملموس غرب) بلکه بلوغ جنسی (معیاری دقیق و ملموس) است. رابطه جنسی یک مرد هفتاد ساله با دختری که در دوازده سالگی بالغ جنسی شده٬ در صورت کسب رضایت طرفین به صورت لغت قبول است در محضر نماینده مذهب (که حتی می تواند خود مرد هفتاد ساله باشد)٬ مجاز و مباح است. در غیاب مجوز شرعی٬ رضایت طرفین هیچ اهمیتی ندارد. رابطه جنسی یک دختر و پسر جوان بیست و چند ساله٬ حتی اگر بعد از فرآیند طولانی مدت شناخت همدیگر و اطمینان کردن به هم حاصل شده باشد٬ در صورت فقدان مجوز شرعی٬ ممنوع و مستحق مجازات است.

در نگرش اسلامی٬ داشتن مجوز حتی وجود رضایت طرفین را بی اعتبار می کند. برای مثال٬ برای مرد مسلمان کاملا مجاز است که همسر شرعی خود را به زور صاحب شود٬ هیچ مجازاتی برای این پدیده وجود ندارد. در مثالی واضح تر٬ مرد مسلمان حق تصاحب کنیز (کسی که به تعریف بر خلاف میلش به بردگی گرفته شده) را دارد٬ رضایت یا عدم رضایت کنیز در این بین هیچ اهمیتی ندارد. باز می توان تصور کرد که مردم جامعه مسلمان٬ مردان را به تجاوز به همسرانش ترغیب نمی کنند و چه بسا به خلاف آن توصیه بکنند (ترغیب زن به جای استفاده از خشونت). در این بین بی احترامی به مجوز٬ به شدیدترین وجه تنبیه می شود. مجازات زنای محسنه٬ یکی از خشن ترین انواع کشتن٬ سنگسار است (با توجه به اصرار نواندیشان دینی که مجازات شدید زنای محسنه٬ اسلامی نیست٬ و احتمالا مجازات زنای محسنه با زنای عادی یکی است٬ نویسنده ادعایی بر اصالت دینی این عمل ندارد). البته در این جا هم نابرابری به صورت اینکه زنای محسنه فقط به طرفیت یک زن متاهل معنا دارد٬ بسیار روشن و عیان است (خیانت مرد متاهل با زنی مجرد٬ زنای عادی و مجازاتش شلاق است).

در نگرش اسلامی به سکس٬ آنچه نهی شده٬ نداشتن مجوز است٬ در نگرش غربی٬ آنچه نهی شده٬ نداشتن رضایت و آگاهی است. نوع نگرش دو جامعه که در مقررات مربوط به امر جنسی و اخلاقیات آنها بروز می کند و پشتوانه نظری این دو نظام را عیان می کند. بر خلاف ادعاهای مکرر مسلمین بر بی اخلاقی غربیان در امر جنسی (به نظر نویسنده٬ فقدان اهمیت مجوز برای امر جنسی در غرب٬ بزرگترین دلیل بی اخلاق دانستن غربیان و فاسد خواندن جوامع آنان است.) به نظر می رسد که این خود مسلمین هستند که اصولا در بند پشتوانه اخلاقی برای امر جنسی نیستند. برای آنها چگونگی رابطه جنسی مهم نیست. مهم وجود مجوز آسمانی است. با تبدیل رابطه جنسی به امری صرفا منوط به وجود یا فقدان مجوز٬ هر نوع اخلاقیاتی از آن گرفته می شود. امر اخلاقی بدون آگاهی معنا ندارد. از آنجاییکه معیار مسلمانان برای امر جنسی نه معیاری روشن مبتنی بر آگاهی اخلاقی بلکه تطبیق با مقررات آسمانی درباره صدور مجوز برای آن است٬ نمی توان نگرش اسلامی درباره امر جنسی را اخلاقی و باید و نبایدهایش را اخلاق محور دانست. در قالب چنین نگرشی است که مسلمانان٬ تجاوز به کنیزان را به عنوان امر غیراخلاقی درک نکردند در حالی که همبستری پسر و دختر جوان را با شلاق پاسخ دادند.
.

تنها توجیه مجوزات شرعی که نویسنده از طرح شدن آن توسط مذهبیان آگاه است تبعات اجتماعی این مجوزات است. ادعای اصلی آنان این است که در صورت لغو سیستم مجوز محوری آنان٬ بنیان خانواده ها دچار فروپاشی شده و جامعه منهدم می شود. هرچند که در صحت این ادعا تردید هست٬ چون حفظ خانواده از طریق وضع مقررات سخت به معنای وجود خانواده سالم در جوامع مذهبی نیست٬ اما این ادعا نیز اخلاقی نیست. برای مثال٬ در مورد سیستم برده داری٬ برده داران می توانستند استدلال کنند که با لغو برده داری٬ سیستم اقتصادی جامعه دچار اختلال می شود و جامعه ضعیف و از درون متلاشی می شود. چنین توجیهی از لحاظ توصیف نتایج می تواند قابل قبول باشد٬ اما غیراخلاقی است.

نتیجه اینکه اختیار و آزادی جنسی در قالب تفکر سکولار غربی٬ امری اخلاقی است٬ حتی اگر ادعای مذهبیان در مورد نتایج قبول این اصل اخلاقی (بی ثباتی اجتماع به خاطر از بین رفتن ثبات خانواده ها) را وارد دانست٬ و نگرش اسلامی به امر جنسی٬ پدیده ای بی پشتوانه اخلاقی است (حتی اگر ادعای مذهبیان مبنی بر نتایج مطلوب این مجوزات را قبول کرد).

Hello world!

Welcome to WordPress.com. After you read this, you should delete and write your own post, with a new title above. Or hit Add New on the left (of the admin dashboard) to start a fresh post.

Here are some suggestions for your first post.

  1. You can find new ideas for what to blog about by reading the Daily Post.
  2. Add PressThis to your browser. It creates a new blog post for you about any interesting  page you read on the web.
  3. Make some changes to this page, and then hit preview on the right. You can alway preview any post or edit you before you share it to the world.